وبلاگ یک طلبه
 
گفت و شنود با یک طلبه حوزه علمیه قم

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

خدایا به حرمت قدمهایی که در مسیر یار برداشته می شد حتی برای لحظه ای دست مهربانی ات را از ما بر مدار


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

هواپیما می خواست پرواز کند که متوجه شدم یک نفر با اصرار به مهماندار هواپیما، خواستار نشستن در کنار من است ! خیلی تعجب کردم ، تو این زمانه که همه از ما آخوندا فرار می کنند یکی می خواست کنار ما بنشینه ! سابقه نداشت کسی با این تیپ و قیافه بخواهد کنار یک روحانی بنشیند ! 
خلاصه با راضی کردن فرد کناری من ، آمد و کنارم نشست . تا در جایش مستقر شد ، گفت : حاج آقا ! می دونی برای چی اومدم کنارت بنشینم ؟ اومدم تا تهران حالت رو بگیرم !! 
تو دلم گفتم : خدا به خیر کنه ، این چه حواله ای بود که امروز نصیب ما شد ، چیزی بهش نگفتم . 
دوباره شروع کرد ، حاج آقا چی می گید شما آخوندا ؟! هی می گید نماز بخونید ، روزه بگیرید ، گناه نکنید ! خدا باهاتون قهر می کنه! روزیتون کم میشه ! ... من تو شهر ... طلا فروشم و اهل نماز و روزه و این حرفا هم نیستم ، هر ماه هم علاوه بر گناهام توی شهرم به تهران می یام و یه عشق و حالی می کنم و برمی گردم !! مال و ثروتم هم هر روز بیشتر می شود ، حال جسمی ام هم هر روز بهتر !! 
ماندم خدایا به این چی بگم ، چه جوری بخوام حالی این بکنم ، ناگهان، انگار خدا به دلم انداخت که این جور شروع کنم ... 
گفتم : « آقامون موسی بن جعفر (علیه السلام ) یه روز از کوچه ای عبور می کردند ، صدای ساز و آواز از خانه ای به گوش می رسید . ناگاه در همان خانه باز شد غلامی بیرون آمد ، حضرت از آن غلام پرسیدند : صاحب این خانه بنده است یا آزاد است ؟ غلام که حضرت را نمی شناخت ، گفت : معلوم است که آزاد است ! چندین کنیز و غلام دارد . آقا تا این را شنیدند ، فرمودند : بله آزاد است که چنین می کند ، اگر بنده بود چنین نمی کرد ! 
غلام داخل خانه برگشت ، صاحبخانه از وی علت تأخیر را جویا شد ، غلام پاسخ داد : آقا فردی که شما را نمی شناخت از من پرسید شما بنده اید یا آزاد . صاحبخانه پرسید : تو چه جواب دادی ؟ گفت : معلومه (با خنده ) ، گفتم شما چندین غلام و کنیز داری ! پرسید: آن آقا چه جواب داد ؟ غلام جواب داد ، آن آقا گفت : بله آزاد است ، اگر بنده بود این چنین نمی کرد ! 
این کلام چون پتکی بود بر سرش ! یک مرتبه متنبه شد ، پایی به بساط زد و پا برهنه دنبال آقا دوید ، وسط کوچه به آقا رسید و خودش را روی پای حضرت انداخت و گفت: آقا به خدا من بنده ام! 
توبه کرد و از آن به بعد ملقب شد به بُشر حافی (حافی به معنای پابرهنه ) » ... . 
سوار اتوبوس شدیم که به سالن فرودگاه برویم ، موبایلش رو بهم نشان داد و گفت: حاج آقا ببین مورد اومده تو فرودگاه دنبالم، اما به خدا همین الان بلیط برگشت رو می گیرم و بر می گردم !! دیگه می خوام بنده بشم !


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

جانم به این درایت و هوشمندی

واقعا بهترین راه مقابله با آن تهاجم سنگین همین نامه بود

ای کاش قدم زنندگان با جان کری و مسافران پاریس، نه عمق این حرکت ( که شاید انتظار بی جاست ) لااقل سمت و سوی این نمایش قدرت و نفوذ بر دلها رو درک می کردند

 

متن نامه رو در ادامه می توانید مطالعه کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

ای کاش می شد به مردم دنیا نشان داد آنکه را که رسانه های شیطانی، اینگونه مورد هجوم قرارش می دهند چقدر مهربان است.

ای کاش می شد فطرت محبت جویی جهانیان را با این توصیف بیدار نمود که:

لَقَد جائَکُم رَسُولٌ مِن أنفُسِکُم عزیزٌ علیه ما عَنِتُّم حَریصٌ علیکم بالمؤمنینَ رَئوفٌ رَحیمٌ

همانا پیامبری همانند خود شما برایتان فرستاده شده است که سختی ها ( و مشقت ها)ی شما برای او بسیار سخت است و ( جهت هدایت و رستگاری شما ) حریص است و ( نسبت ) به مومنان مهربان و بخشنده است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

 

دعا گوی دوستان در اربعین کربلای معلا بودیم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

شخصى عرض كرد به امام صادق عليه السلام يابن رَسُول اللّه ما تَقُول فيمَن تَرَكَ زيارة الحسين عليه السلام و هو يقدرُ على ذلك ، قال : عليه السلام
اَقول انَّه قَد عقّ رسول اللّه و عقّنا و استَخَفّ بامر هوله و مَن زارَه كان اللّه له من وراء حوائجه و كفى ما اهمّه امر دنيا و انَّه تعالى ليجلب الرّزّق على العبد و يخلف عليه ما انفق يغفر ذنوبه خميسن سنة و يرجع الى اهله و ما عليه وزرٌ و لا خطيئته الّا و قد محيت ذنوبه من صحيفته و يجعل له بكل درهم انفقه عشر آلاف درهم و ذخّر ذلك فاذا حشر قيل له ، لك عشرة آلاف درهم و انّ اللّه نظر لك و ذخّرها لك .
ترجمه : كسى از محضر امام صادق عليه السلام سؤ ال كرد يا بن رسول اللّه (ص ) چه مى گوئى ! در مورد كسى كه ترك ميكند زيارت قبر امام حسين عليه السلام را در حالى كه مى تواند به زيارت كربلا و قبر شريف آن حضرت برود؟
حضرت فرمود: مى گويم آن شخص نسبت به رسول خدا و ما اهل بيت عاق شده است و سبك شمرده دستور ما را. هر كس زيارت كند قبر جدّم حسين عليه السلام را خداوند حوائجش را برآورده مى سازد، و كفايت مى كند مهمترين مسائل دنيوى اش را، و روزى او را افزون مى كند، و انفاق مى كند، و مى آمرزد گناهانش را پنجاه سال ، و ثوابش به خودش و اهل او بر مى گردد، و هيچ وزر و گناهى از او نمى ماند مگر آنكه احاطه مى كند خداوند گناهانش را در نامه اعمالش و خداوند براى هر درهمى كه در راه كربلا انفاق كرده ده هزار درهم براى او ذخيره مى سازد، پس زمانى كه محشور مى شود به او گفته مى شود كه براى تو ده هزار درهم مى باشد كه خداوند به تو عطاء فرموده است و براى تو ذخيره گردانيده است .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

آیت‌الله محمدتقی بهجت درباره نقش پیاده‌روی روز اربعین می‌گوید: روایت دارد که امام زمان(عج) که ظهور فرمود، پنج ندا می‌کند به اهل عالم، اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین قَتَلُوهُ عَطشاناً، اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین سحقوه عدوانا،... امام زمان خودش را به واسطه امام حسین(ع) به همه عالم معرفی می‌کنند ... بنابراین در آن زمان باید همه مردم عالم، حسین(ع) را شناخته باشند... اما الان هنوز همه مردم عالم، حسین(ع) را نمی‌شناسند و این تقصیر ماست، چون ما برای سیدالشهدا(ع) طوری فریاد نزدیم که همه عالم صدای ما را بشنود، پیاده‌روی اربعین بهترین فرصت برای معرفی حسین(ع) به عالم است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

شيخ طوسى قدس الله سره نقل فرموده كه : حسين بن محمّد عبداللّه از پدرش نقل نمود، كه گفت :
در مسجد جامع مدينه نماز مى خواندم مردان غريبى را ديدم كه به يك طرف نشسته با هم صحبت مى كردند.
يكى به ديگرى مى گفت : هيچ مى دانى كه بر من چه واقع شده ، گفت : نه !
گفت : مرا مرض داخلى بود كه هيچ دكترى نتوانست آن مرض را تشخيص ‍ بدهد تا ديگر نا اميد شدم .
روزى پيرزنى بنام سلمه كه همسايه ما بود به خانه من آمد مرا مضطرب و ناراحت ديد گفت اگر من تورا مداوا كنم چه مى گويى ؟ گفتم ! به غير از اين آرزويى ندارم .
به خانه خود رفته و پياله اى از آب پر كرده و آورد و گفت : اين را بخور تا شفا يابى من آن آب را خوردم بعد از چند لحظه خود را صحيح و سالم يافتم ، و از آن درد و مرض در من وجود نداشت تا چند ماه از آن قضيّه گذشت و مطلقا اثرى از آن مرض در من نبود .
روزى همان عجوزه به خانه من آمد، به او گفتم اى سلمه بگو ببينم آن شربت چه بود كه به من دادى و مرا خوب كردى ! و از آن روز تا به حال دردى احساس نمى كنم و آن مرض برطرف گرديد .
گفت : يك دانه از تسبيحى كه در دست دارم پرسيدم ، كه اين چه تسبيحى بود، گفت : تسبيح از تربت كربلا بوده است كه يك دانه از اين تسبيح در آب كرده به تو دادم .
من به او پرخاش كردم و گفتم : اى رافضه (اى شيعه ) مرا به خاك قبر حسين مداوا كرده بودى ، ديدم غضبناك شد و از خانه بيرون رفت و هنوز او به خانه خود نرسيده بود كه آن مرض بر من برگشت ، و الحال به آن مرض ‍ گرفتار و هيچ طبيبى آن را علاج نمى تواند بكند، و من بر خود ايمن نيستم و نمى دانم كه حال من چه خواهد شد.
در اين سخن بودند كه مؤذّن اذان گفت ما به نماز مشغول شديم و بعد از آن نمى دانم كه حال آن مرد به كجاست و چه به حال او رسيده است .

امالى شيخ طوسى ص 258.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

میرزا جوادآقا ملکی تبریزی که بارها با پای پیاده از عتبه علویه، رهسپار عتبه حسینی شده بود، درباره مراقبه و بزرگداشت روز اربعین حسینی چنین می‌گوید: «به هر روی بر مراقبه کننده لازم است که بیستم صفر(اربعین) را برای خود روز حزن و ماتم قرار داده بکوشد که امام شهید را در مزار حضرتش(ع) زیارت کند، هر چند تنها یک‌ بار در تمام عمرش باشد

(ترجمه المراقبات، کریم فیضی، صفحه ۸۵)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

آیت الله مکارم در جلسه با دانشجویانی که عازم مراسم اربعین سال 91 بودند می فرمودند:

ما ظهر که می‌شد زیر درختان نخل اُطراق می‌کردیم و همراه خودمان یک مقدار نان خشک می‌بردیم و یک مقدار ماست آب‌گرفته می‌بردیم و یک چراغ- پیریموس می‌گفتند آن‌وقت- از این چراغ نفتی‌هایی که با فشار روشن می‌شد همراه خودمان می‌بردیم و چایی و بساط و اینها.

ظهرها جایی نمی‌رفتیم، ...

باقی داستان را در ادامه ببینید...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

در نزدیکى نجف اشرف ، در محلّ تلاقى دو رودخانه فرات و دجله آبادیى است به نام ((مصیّب ))، که مردى شیعه براى زیارت مولاى متقیان امیرالمؤ منین علیه السّلام از آنجا عبور مى کرد و مردى از اهل سنّت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون مى دانست وى به زیارت حضرت على علیه السّلام مى رود او را مسخره مى کرد.
حتى یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلى نارحت شد. چون خدمت آقا مشرّف شد خیلى بى تابى کرد و ناله زد که : تو مى دانى این مخالف چه مى کند.

باقی ماجرا را در ادامه مطالعه فرمایید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده

همسر شهید می گوید: روز آخری که می خواست به جبهه برود خیلی دوست داشت فرزندش را در آغوش بگیرد اما بنا به رسم شهرمان من به او گفتم که دخترم را جلوی پدر و مادرم بغل نگیرد. در آن زمان این کار نوعی احترام محسوب می شد. او هم قول داد که در آغوش نگیرد. آن روز به شدت باران می باید و موقعی که هم خداحافظی کرد و قدم برداشت برای رفتن، چندین بار برگشت و عقب را نگاه کرد. مادرم متوجه موضوع شد و پرسید: «چرا ابوالفضل هی برمی گردد و عقب را نگاه می کند؟» گفتم: «نمی دانم شاید چون من به او گفتم که بچه را جلوی شما بغل نگیرد و این باعث شد احساس دلتنگی کند.» مادرم گفت: «رقیه جان چرا این حرف را زدی؟ بگذار بچه را بغل کند.» بعد ابوالفضل را صدا زد و گفت: «پسرم بیا بچه ات را بغل کن. این رسم ها دیگر قدیمی شده است.» ابوالفضل که انگار دنیا را به او داده اند برگشت و با خیالی راحت و یک دل سیر بچه را بغل کرد ورفت. خبر نداشتیم که این بار آخر که می رود و دیگر هیچ بازگشتی در کار نیست. چند روز بعد 28 اردیبهشت سال 1365 بود که خبر دادند بر اثر اصابت ترکش و به قلب و قطع پایش به شهادت رسید.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ توسط حامد اسدالله زاده