وبلاگ یک طلبه
 
گفت و شنود با یک طلبه حوزه علمیه قم

در نزدیکى نجف اشرف ، در محلّ تلاقى دو رودخانه فرات و دجله آبادیى است به نام ((مصیّب ))، که مردى شیعه براى زیارت مولاى متقیان امیرالمؤ منین علیه السّلام از آنجا عبور مى کرد و مردى از اهل سنّت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون مى دانست وى به زیارت حضرت على علیه السّلام مى رود او را مسخره مى کرد.
حتى یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلى نارحت شد. چون خدمت آقا مشرّف شد خیلى بى تابى کرد و ناله زد که : تو مى دانى این مخالف چه مى کند.

باقی ماجرا را در ادامه مطالعه فرمایید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط حامد اسدالله زاده

همسر شهید می گوید: روز آخری که می خواست به جبهه برود خیلی دوست داشت فرزندش را در آغوش بگیرد اما بنا به رسم شهرمان من به او گفتم که دخترم را جلوی پدر و مادرم بغل نگیرد. در آن زمان این کار نوعی احترام محسوب می شد. او هم قول داد که در آغوش نگیرد. آن روز به شدت باران می باید و موقعی که هم خداحافظی کرد و قدم برداشت برای رفتن، چندین بار برگشت و عقب را نگاه کرد. مادرم متوجه موضوع شد و پرسید: «چرا ابوالفضل هی برمی گردد و عقب را نگاه می کند؟» گفتم: «نمی دانم شاید چون من به او گفتم که بچه را جلوی شما بغل نگیرد و این باعث شد احساس دلتنگی کند.» مادرم گفت: «رقیه جان چرا این حرف را زدی؟ بگذار بچه را بغل کند.» بعد ابوالفضل را صدا زد و گفت: «پسرم بیا بچه ات را بغل کن. این رسم ها دیگر قدیمی شده است.» ابوالفضل که انگار دنیا را به او داده اند برگشت و با خیالی راحت و یک دل سیر بچه را بغل کرد ورفت. خبر نداشتیم که این بار آخر که می رود و دیگر هیچ بازگشتی در کار نیست. چند روز بعد 28 اردیبهشت سال 1365 بود که خبر دادند بر اثر اصابت ترکش و به قلب و قطع پایش به شهادت رسید.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط حامد اسدالله زاده

 

در تبریز قبری مشهور به قبر حمال است و از آن کسی است که دعای امام زمان (عج) در حقش مستجاب شده است. نقل شده: در بازار تبریز بار می‌برده، یک روز بار سر شانه‌اش بود دید، بچه کارگری، از بالای داربست پایش لغزید و به طرف پایین افتاد، این حمال هم دستاش بلند می‌کند، می‌گوید الهی نگهدارش! این بچه کارگر بین زمین و آسمان معلق می‌ماند، این حمال دستش را دراز می‌کند، این بچه را بغل می‌کند، زمین می‌گذارد، مردم دورش ریختن، تو کی هستی؟! گفت: من‌‌ همان حمالی هستم که 60 سال دارم برای شما بار می‌برم، گفتند: چطور شد گفتی خدایا نگهدارش، خدا هم بین زمین و آسمان نگهداشتش، گفت چیز مهمی نیست، 60 سال است به من گفت دروغ نگو، گفتم: چشم، گفت حرام نخور، اطاعت کردم، گفت: تهمت نزن، گفتم: چشم... یک بار هم من بهش گفتم، خدایا این جوان را حفظ کن، خدا گفت: چشم.


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم مهر 1393 توسط حامد اسدالله زاده


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مهر 1393 توسط حامد اسدالله زاده
براي بازگشت از يكي دبيرستان ها كه براي مشاوره رفته بودم با تاكسي تلفني برگشتم راننده جواني بود كه تا من سوار ماشين شدم بدون مقدمه گفت :

حاج آقا اگر يكي خواب امام را ببنيد راست است يا نه؟

من هم كه صادقانه سخن گفتن او را  كه در چشمانش فرياد مي زد ديدم گفتم خوب مثلاً چه خوابي! 


بنده خدا مثل اينكه منتظر اين سؤال بود با هيجان گفت :

باقی داستان را در ادامه مطلب جویا شوید ...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم مهر 1393 توسط حامد اسدالله زاده

پايان ماءموريت يكي از محافظينم رسيده بود، به او گفتم : مدّتي باهم بوديم ، اگر از من عيب و ايرادي ديدي بگو. گفت : در سفري شخصي ليموترشي به شما داد، شما هم ليموترش را سوراخ كردي و هنگام حركت مرتّب مِك مي زدي و من پشت فرمان مي لرزيدم . دو ساعت با اين ليموترش جان مرا در آوردي . اي كاش ليموترش را مي خوردي يا نصفش را به من مي دادي

استاد قرائتی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393 توسط حامد اسدالله زاده

با لطف حضرت رضا علیه السلام توفیقی شد تا در اردوی بزرگ موسسه یاران سبز موعود عج در جمع 700 نفره حضور داشته باشم

حضور در چنین جمع هایی به این امید است تا امام مهربانی ها همانند آن خریداری که میوه سالم و خراب را جدا نمی کند و عمده ای می خرد، او نیز بدون سوا کردن، مرا نیز همراه خوبان این جمعیت خریداری کند

ان شاء الله 

هرچند به جهت خدمت به زوار آقا خیلی فرصت زیارت مهیا نشد ولی طمع به کرم مهربانی همچون امام رضا علیه السلام دل ها را از کمی وجودمان تسلا می دهد

نائب الزیاره همه دوستان بوده ایم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط حامد اسدالله زاده
خدا کند که مهربانی ها رنگ خون آبه نگیرد

خدا کند که دوست داشتن ها همرنگ دیوار رنگی اتاقمان نشود

خدا کند که حرف زدن ها به کوتاهی یک نگاه نشود

خدا کند که رفتن ها و آمدن ها برای گرفتن رنگ های مصنوعی نگردد

اما خدا کند که نگاه کردن ها به بلندای یک آسمان حرف بشود

الهی کفی بی عزا أن أکون لک عبدا و کفی بی فخرا أن تکون

لی ربا أنت کما أحب فاجعلی کما تحب

معبودا بس است مرا این عزت که بنده توام و بس است مرا

این افتخار که تو پرودگار منی

تو چنانی که دوست می دارم مرا چنان کن که دوست می داری


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 توسط حامد اسدالله زاده

مير فيض الله تفرشي ، که از شاگردان مرحوم مقدس اردبيلي بود، براي انجام کاري شبانه از خانه بيرون مي رود. هنوز به در خانه مقدس اردبيلي نرسيده بود که مقدس از خانه بيرون آمد و متوجه روضه ي مقدسه علويه (ع)شد. حس کنجکاوي مير فضل الله او را به دنبال مقدس کشاند. نيمه شب بود و آسمان روشن از مهتاب، لطف ديگري داشت. کوچه هاي نجف خلوت و خالي بودند، سکوت سنگيني بر گرده شهر سايه انداخته بود...

باقی داستان را در ادامه مطالعه فرمایید.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 توسط حامد اسدالله زاده

از نجواهاى خداوند متعال با موسى علیه السلام در كوه طور اين بود:

اى موسى ! به قوم خود برسان كه تقرّب جويان ، با چيزى مانند گريستن از ترس من ، به من نزديك نشدند

و متعبدان به چيزى مانند پرهيز از حرامهاى من مرا عبادت نكردند

و آراستگان ، به چيزى مانند بى ‏اعتنايى به چيزهايى از دنيا كه بدان نياز ندارند ، خويشتن را نياراستند . 
موسى عرض كرد: اى گرامي­ترين گراميان! چه چيز آنان را در اين راه ، استوار و ثابت قدم می گرداند ؟

فرمود : اى موسى ! امّا آنان كه با گريستن از ترس من جوياى تقرّب به من هستند ، در اعلى عليّين ‏اند و هيچ كس در اين (مرتبه) با آنان شريك نيست .

(ثواب الأعمال، ج1، ص 205 - منتخب ميزان الحكمة،ص 464)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم خرداد 1393 توسط حامد اسدالله زاده